شعر نوشت ها
|
||
چله گانه !
خواب چله ام را می تکانم
نه ابری می ریزد و نه ستاره ای !
تنها نگفته هایی که
در پرزهای سکوتم گیر کرده اند
و راز پاره های بیاتی که عمری رویشان دراز کشیده ام
می ریزند
و خیالهایی که از خواب گاهم
نشت کرده اند بر روی بالش شبانه ام !
نه !
حاشا کردنی نیست ! لو رفته ام !
حتی اگر آن سر این یلدای نا تمام با مرگ
گره خورده باشد .
پورستار - تهران - ۱/۱۰/۸۶
خوابهای بی حصار
خوابم دیوار ندارد
تو وارد می شوی
بی اجازه
و خوابم را با بوسه ای می شکنی !
صبح فردا
خرده خوابهایم را
از کنار تختم جمع می کنم
و بعد
لبهایم را آب می کشم
و چشمانم را .
مادرم می گوید
بوسه در خواب یعنی دوری !
تصمیم گرفته ام تا برای خوابهایم
دیوار بکشم
اما مادرم می گوید
ای کاش برای دلت دیوار کشیده بودی !
تهران - ۲۰ /۱۱ / ۸۵
مثل یک
پل
از من عبور می کنی
بی سوال و بی جواب
و آنسوی راه می بلعدت تا
سالهای دور .
اگرمی شکستم
تو در دیروز مانده بودی
اما نمی شکنم
و تو
در فردا چال می شوی
بی سوال و بی جواب.
۳ / ۶ / ۸۵ - تبریز
ساختمانهای بزرگ
سلام ساختمانهای بزرگ
سلام آدمهای ساختمانهای بزرگ
سلام دلهای آدمهای ساختمانهای بزرگ
اگر داشته باشید سلام .
لحظه های پر اضطراب ساعت بی خیال مرا
نیک بنگرید
با شمایم های
در امتداد خیال کدامین نگاه خفته اید ؟
عروج سترگ مرا نیک بنگرید .
این تیرکان برق بافه سیم بدست
صلیب گونه گان من اند
و این جویهای قبر گون
که لجن را به ضیافت چشم می برند
فراخنای من .
دلم از کافه گانی که به تولید انبوه روشنفکر رسیده اند
می گیرد
و نیز از حرف یاوه های تولیدی آنان
که مسیل فکر را می بندد.
های ساختمانهای بزرگ
های خداوندان شهر آهن و سنگ
سرهاتان بلند و پیشانی تان فراخ .
نگاه غضب آلود بتون سارتان ارزانی کدام «خشت» ک است
کین سان غرور فلز بارتان سینه آسمان را سخت می درد ؟
به بلندی
صخره های ستبری را ماندگانید
که برای دیدن قله هاتان
می بایست کلاه عقل از سر برداشت
و به فراخی جبین چنانید
که می شود بی هیچ درنگی شمرد
طبقات چروک سارتان را .
اما من
و این اتاق نا گشاده تنگین
و انتظاری که در آستانه گوشی تلفن
فرو نشسته به اضطراب
تا مگر کسی سکوت گنگ و سنگینم را
به زنگی بزداید
و بغض پاره های زمختی که
بر آینه دل بر نشسته
ونفس
که باعث انسداد جریان تنفس روح است
و این آدمکان خیلی معمولی
که بازشناسیشان
حتی به رد انگشت نیز میسر نیست .
و دریغا
که سنگواره های وجودشان را
نیازی به سوگواره دردم نیست
نه شاه نشین چشمانم نشیمنگاه کسی است
و نه دلم به سلامی می وزد
سکوت است و اضطراب
اضطراب است و انتظار
و انتظار است و مرگ .
دیگر باور ندارم که می شود
به سلامی
دنیا راگرفت .
یا با بوته ای پونه وحشی
به سراغ عشق رفت .
کسی زیست نمی کند
واین جسد واره های دراز بی قواره
راوی قانون تحرک طبیعت اند
و فقط
«زنده» گی می کنند .
کسی را گفتم : نکو بنگر
در پیشگاه باغ کسی را سر می برند
زبان یاوه گشودن آغازید:
شعار می دهی شعار .
و دریغا که دوست داشتن را نمی شایست
به دل چرک سنگینی تحفه داد.
های ساختمانهای بزرگ
این پلاسیده برگهای درختان خیابان
مقهور شمایند
که آفتاب را دریغشان کردید .
آنسوی تر
صدای شاعرکی که در زیر سایه هاتان
از خانه های کاهگل آفتابی می گوید
تمام توان مغزم را می جود
و آنسوترک
پیرمردی است نشسته بر درگاهتان
دخیل بسته بر
قامت بلند شوکت افزایتان
تا مگر عریضه اش را بستانید به التفات
زیرا که اینک
شمایان به خدایان نزدیکترید تا که ما.
های ساختمانهای بزرگ
قامت بلند و ستبر سپهرینتان
تنها به یک چیز شایسته است
و آن
قلندری قداره بند
که بر فرقتان پای قرصین نهد
و آنگاه
فریاد برکشد:
« های سواران بادیه تاز آغازین
مگر شیوع درد را
به رفتار آدمکان اهل زیست نمی بینید
کین سان لحاف جهل بر سر می کشید و ساکتید؟
دیگر زمان ستایش بلند بالایان شولا پوش شیرین شعری سخت در گذشته است
شما مگر امت اهریمن خوابید
که همیشه
صدای اهورایی پیامبران بیداری
برایتان نسیم گونه ای بیش نیست
بر خفتگان صبحگاهی؟
خاک اگر غیرت داشت
دانه در دل نمی نهاد به غنودن
وآسمان اگر همت داشت
قداره رعد برمی کشید به بریدن
یا که خورشید گویی آتشین می شد
بر بالای رفتارتان
تا مگر این ستم مانده نشود به تاریخیان »
و باز منم
این غنوده تنگ در اضطراب اتاق
و این انتظار سنگین درگاه تلفن
و آینه ای که اینک
حتی
تصویر خودم را نیز برایم بر نمی تابد
بلندی شما را سزاست
ای ساختمانهای بزرگ.
۱۲/ ۴/ ۷۲ - تبریز
( منتخبی از آثار سالهای 1372 به بعد)
15 /4/74
12 /10 /75
22 /3 /75
28 /12 / 77
23 /9 / 73
13 /1 /74
14 /6 /75
17 / 12 /75
6 /8 / 75
26 / 8 / 77
28 / 12 / 77
18 / 4 / 78
18 / 8 / 78
29 / 7 / 79
8 / 6 / 78
شعری دیر هنگام به دوست نویسنده از دست رفته ام بهمن حاتم خانی:
آهسته
و نرم
از کنار زندگی گذشت.
بی هیچ صدایی
آنچنانکه
سایه اش نیز جا ماند.
و سالیان سال
سایه اش جای او
زندگی کرد.
و صبح یکروز که آفتاب
خواب مانده بود
سفیدی از حاشیه موهای سایه اش
بالا رفت و پیر شد.
روز بعد
سایه اش نیز رفته بود.